طی شد این عمر تو دانی به چه سان
پـــوچ و بــــس تند چنـــان بــــــــاد دمــــــــان
هــــمه تقصیر من است این که خود می دانم
کـــــــــــه نکـــــــــــردم فــــــکری
کـــــــه تعـمق ننـــــــمودم روزی
ســــــــاعتــــــی یا آنی
که چه سان می گذرد عمر گران
کودکی رفت به بازی به فراغت به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
همه گفتند کنون تا بچه است
بگـــــــــــذارید تا بخنــدد شـادان
که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست
بــــایدش نـــــالیـــدن
من نپرسیــدم هیــــچ
که پس از این ز چه رو نتوان خندیدن!
نتوان فارغ و آسوده ز غم ، همه شادی دیدن
همچو مرغی آزاد هر زمان بال گشودن!
ســر هـــر بــام که شـــد خوابیدن!
من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو بایدم نالیدن؟
نوجوانی هم بدینسان بگذشت
لیک گفتند
که جوان هست هنوز
بگــذارید جـوانـی بکـند
بهره از عمر برد کامروایی بکند
یک نفربانگ برآوردکه او
از هم اکنون باید فکر فردا بکند
دیگـــــــــــــری آوا داد
که چو فردا بشود فکر فردا بکند
با همه این احوال
من نپرسیدم هیچ که چه سان دی بگذشت ؟
ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنیش فهمیدم!!!!!!!!!
حال من می فهمم
هدف از زیستن این است رفیق
من شدم خلق که با عزمی جزم
پای از بند هوا ها گسلم
پای در راه حقایق بنهم
با دلی آسوده
فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل
در ره کشــف حقـــایـق کــــوشــم
ره حق پویم و حق جویم و حق گویم
شمع راه دگران گردم و با شعله ی خویش
ره نمایم به همه ، گر چه سراپا سوزم
من شدم خلق که مثـمر باشم
نه چنین زائد و بی جوش و خروش
عـمر بر بـاد و به حسـرت خـامـوش
ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنی اش فهمیدم
حال می پندارم کین دو سه روز از عمرم به چه ترتیب گذشت
کودکی بی حاصل
نوجوانی باطل
وقت پیری غافل
به زبــــانــی دیگـــر
کودکی در غفلت
در جوانی شهوت
در کهولت حسرت
خیلی قشنگ بود واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم
واقعا همینه
فقط موقع پیری به خودمون میایم که دیره خیلی دیر
سلام، متنتون خیلی خیلی زیبا بود... اما...اگر صرف نوشتن پست بود که هیچ...وگرنه... شما اگر به این حرفی که زدین اعتقاد دارین خطاب به خودم هست، تازه اول جوانیمون میتونینم هر لحظه از زندگیمون رو زیبا درست کنیم...پیروز باشین...